|
تبسم کن زیرا تبسم طرف مقابل را سحر میکند و قلبش را می نوازد |
|
|
20 شمع را خاموش می کنم 20 خاطره را مرور 20 سال به گذشته بر می گردم 20 عکس قد و نیم قد خودم را نگاه می کنم لباس چین چین صورتی 2 سالگیم لباس سفید عروس با موهای فر فری 5 سالگیم کت و دامن سبز 7 سالگیم بلوز لیمویی 10 سالگیم سارافون ابی 13 سالگیم و سالهای پیش از این و شمعهایی که هر سال یکی اضافه تر می شد تا نشان دهد از عمر کوتاهم 1 سال دیگر گذشت و حالا منتظر هیچ حادثه ای نیستم روز شماری نمی کنم اذر ماه خزان را دیگر دلم برای شمع فوت کردن و عکس یادگاری و هدیه گرفتن تنگ نیست تبریک گفتنها و ارزوی چند سال زندگی دیگر دلم را خوش نمی کند فقط سالها را می شمارم و خاطرات را مرور همیشه روز تولدم دلم بدجور میگیرد سالی دگر و حال و هوای دگر بر من متبرک باد
پا نهادن به دنیای بیست و یک سالگی مبارک
+
تاريخ ساعت نويسنده تبسم
|
من اگه از چشمهای تو میگم من اگه از رفاقت خودم با تیغ نارفیق به گلو نشستم میگم من اگه از خم کاری دل میگم مکدر نشو جون پناه من من از چشمای تو میگم تا ببینی که روزگارم سخته و تن زخمیم عاصی تا تو ببینی که دلم تنگه برا دلتنگی دلم تنگه برا اسمونی که دیگه ابی نیست دلم تنگه برا دل فولادم که دیگه تا شده خم شده شکستس دلم تنگه برا ابری که دلش پره گریه س دلم تنگه برا بارون دلم تنگه واسه دوتا چشم سیات عشق را در وجودت می جویم اما گدایی نمی کنم از گدای عشق می ترسم و حتی گاهی از تشنه اش این روزها که حدودا همدیگر را می خرند وحدودا می فروشند در بازار چشمها و پیشانی ها ارزان می خرند و ارزانتر می فروشند گاهی به لبخندی بدست میاورند و با اخمی دور می اندازند می خواهم بمانم در بهار همین روزهای بی نشان از خزان اگر دو چشم عشق به تو نگاه کند دیگر تواز ان خود نیستی زمان می گذرد زمانه نیز هم بی گمان زیباست ازادی ولی من چون قناری دوست دارم در قفس باشم اگر تو عاشق نا کجا اباده دنیایی من اما جذبه ای دارم که دنیا را به اینجا می کشانم عقل یا احساس؟ حق با کیست کاش می شد این حقیقت را دانست نگو که رویای دور از دسترس خوش نیست که قبول ندارم تکیه میکنم به داشتنت دوستت دارم و تاوان ان هر چه باشد باشد
+
تاريخ ساعت نويسنده تبسم
|
![]()
+
تاريخ ساعت نويسنده تبسم
زمانی چیزهایی مرا عصبانی می کردند که امروزه باعث خنده ام می شوند
و چیزهایی که باعث خنده ام می شدند، امروز به گریه ام می اندازند عصرما انحرافیست وحشتناک از واقعیت وجودی خودمان ومن در این گیر و دار با با ورهایم، ستاره های کاغذی می سازم اما کسی باورنمی کنه حرفهامو، حتی به ظاهر و من آسمانی ندارم برای اثبات حقیقت خودم و به همین سادگی آذرخشهایم به فراموشی سپرده می شوند میان کاغذ پاره های سر نوشت می دونم چارهء دردم یک مشت باران است که بپاشم رو سلولهای مغزم ازنو زاده بشن، شبنم وار.
نمی دونم چرا دیگه دلم تنگ نمیشه برا تابستونگی های بچه گیم ،خونه خاله برای پا برهنه دویدنام تو حیاط تمرهندی، کفشهای پاشنه بلند مامان به جاش دلم چیزی می خواهد که شبیه هیچ چیزی نیست خیلی دلم تنگه برا سفر دور و دراز، جنگلهای باران خوردهء سایه روشن نفسهای پر التهاب، حسهای تازه چیزای ممنوع و نجواهای یک زندگی که هرگزنمی شناختم زندگی دومینویی آره اینجا زمین، بالماسکهء ارواح ست، واین کالبد رویایی که روحم روش اینستال شده چه زیبا ودلفریب بازی می کنه نقششو بی نقص گاه نسیم لطیفی می وزد بر فهم من و می اندیشم چه می شود این هورم نفسهای حقیقیم حل می شوند در فضای سربی؟ یا معلق میمانند در فضا تا بی آمیزند با نفسهای کسی که میآید از آن سوی شهر و یادم نیست که غریبه است یا نه دارم پوست می اندازم بد جور دلم میخواد بخزم لای شنهای ساحل ها با مردمک واقعی، بیضی شکل، نه دایره تا زمانیکه بی حرکتی نمی بینم ترا، اما اگر آواز سیرنه چشمانت را لرزاند، سقوط می کنی به فضایی بی انتها، چرخشی گرداب وار در خلاء رها ، فرفره ای متقارن خواهی رقصید با من اینگونه ؟ اگه برقصی قصه شروع می شود اگر نه بی حرکت باش، لطفا
+
تاريخ ساعت نويسنده تبسم
|
آموختم که
آموختم که
+
تاريخ ساعت نويسنده تبسم
|
بچه ها را دوست دارم حال و هوایشان شیطنت هایشان کف حیاط مدرسه نشستنشان تقلب های سر جلسه امتحانهایشان خنده های زیر زیر سر کلاسشان و حتی درس گوش نکردنشان خیلی وقت نیست که می گذرد و سر جایشان نشسته بودم و........ و حالا روبه رویشان می ایستم و درس میدهم چرخه زندگی می گذرد....شکر
+
تاريخ ساعت نويسنده تبسم
|
سلام خدا گاهی به حکمتت شک می کنم و حتی گاهی گلایه راستش دلم برای حرف زدن باهات تنگ شد برای اون دفترهایی که هر چی ورق میزنم همشون یه حرف مشترک دارند "سلام خدا" امشب دلم عجیب هوای حال و هوایت را کرد گرچه رویی دیگر نبود و پل های پشت سر خراب بود اما امدم ببخش همه را به بزرگی خودت خدایا یادت می اید چقدر سریع الاجابه خواندم نمازهای وقت و بی وقت و سجده های طولانی را چطور قسم دادنهایم گنج العرش خواندن ان همه چند بار در روز چی؟ یادت هست؟ امیدها و خیالهای واهیم را نمی پسندیدی یادت هست؟ زیارت عاشوراها و دعای توسل های بعد از نمازهایم قبولت نشد؟ کمیل خواندن های پنجشنبه ها بی حال بود نه؟ خدایا شکرت قسمتت را شکر صبرت را شکر حکمتت را شکر لرزش دستهایم را شکر کابوس و تنهاییم را شکر بی خوابی های هر شبم را شکر بی قراریم را شکر باز هم حکمتت را شکر خدایا ارامش خیالم را شکر دیر سراغت امدم و اما امدم شکر دستم را گرفتی شکر صبرم را جرعه ای بخشیدی شکر خدایا راست گفت: *عجب صبری خدا دارد* حکمتت را شکر
+
تاريخ ساعت نويسنده تبسم
|
آرامم خدا را شکر
+
تاريخ ساعت نويسنده تبسم
|
وقتی اسمان خانه کوچک ما و گنبد طلایی حرمش یکی بود دلم ارام بود وقتی بی دلیل دلم برای حرمش پر می کشید و چادر به سر می انداختم و راهی میشدم دلم ارام بود وقتی دلم از هدیه اش که مرد زندگیم بود می گرفت به حرمش پناه میبردم و از ضریحش چشم می پوشیدم که مبادا دلم نفرینی کند و مرغ امین بشنود وقتی با هدیه اش به زیارتش می رفتیم بلند بلند می خندیدم و گلایه می کردم از هدیه اش اما وقتی خبره جدایی از اسمان و گنبد و صحن انقلاب و باب الجواد و کبوترهایش در دلم طوفان به پا کرد برای خداحافظی رفتم اما گریه کردم گلایه کردم بی لیاقتیم را به جان خریدم و تنها یک جمله گفتم تا لیاقت زیارت و همجواریت را پیدا نکردم مرا به سوی خود نخوان و امروز که یک سال و چند ماه میگذرد هنوز از دعوت به مهمانی حرمش خبری نیست و من بی طاقت تر از قبل هنوز منتظرتم من منتظرم ولی چرا در نزدی بر زخم دلم گل معطر نزدی
+
تاريخ ساعت نويسنده تبسم
|
خاطرات را مرور میکنم عکس ها را نگاه روی لحظه ای که به تو و زندگیم بله دادم مکث میکنم: با توکل به خدا و با الگو قرار دادن زندگی حضرت علی و فاطمه و با اجازه پدرم بله دوباره و دوباره می نگرم نه من دلم اشوب بود دلم نه گفتن می خواست لبخندهای مادرانه مادرم و اضطراب پدارنه پدرم نگذاشت نه بگویم بله دادم به همه نخواستن ها و نبایدها گذشت و شد انچه که نباید و امروز حلقه اسارت را در جعبه اش می گذارم و دلتنگه خوشبختی می شوم و چشم انتظار مهر طلاق مرد را تکیه گاه نمی دانم و همه چیز را خاکستری میبینم عشق را پوشالی می خوانم و خنده ها را از سر اجبار دلم..... دلم نمی دانم چه می خواهد و شاید حتی خودم هم می گذارم بگذرد و فقط اه می کشم اه ................... می خندم اما تو باور نکن
+
تاريخ ساعت نويسنده تبسم
|
از همه که به هیچ رسیدم پوچ دیدم خودم و زندگی را پس طناب پوسیده را چنگ انداختم و بریدم ار همه خوبی ها و شاید بدی ها زندگی به اخر نرسیده ولی من بوی مرگ را حس میکنم جنون و تنهایی بر من متبرک باد
+
تاريخ ساعت نويسنده تبسم
|
دور میشوم هرچه دور تر می شوم ارامش بیشتری دارم تو را در عین ناباوری در اغوشم میگیرم و تنه خسته ام را به بازوهای قوی ات فشار میدهم میبوسمت و دوستت دارم میگویم تند و بی وقفه چشمانم را میبندم وخودم را خوشبخت ترین زن حس می کنم آنچه تو می خواهی میشوم زنی ارام ...صبور...متین مقنعه ام را جلوتر میکشم شاید گاهی تا نزدیکی ابروانم سر به زیر در پیاده رو راه میروم و شوق دیدنت را درخیابان وجودم را لبریز می کند غذاهایی را که دوست داری درست میکنم گاهی ساعتی خیره به صورتت میشوم و در دلم میبوسمت اما......................................... همه اینها هست اما............................................. دروغ است من دوستت ندارم...من فقط به تو عادت کردم گاهی ارزوی مرگت را می کنم دلم زندگی بی تو را می خواهد دلم اهنگ و رقص می خواهد دلم شام 2 نفره می خواهد دلم عشقهای بی سر و ته دوران بچگی را می خواهد دلم خنده و قهقه در خیابان را می خواهد دلم گریه های بلند می خواهد این روزها حتی دلم سیگار می خواهد دلم خماری می خواهد دلم پریشانی دیدار می خواهد این حرفها را فقط در دل می گویم و ثانیه به ثانیه تکرارش میکنم دلم حتی خدا می خواهد
+
تاريخ ساعت نويسنده تبسم
|
بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است
همه چی رو که گفتم یادم می مونه از یادم رفت می خوام باهات بمونم نمی تونم بی تو
+
تاريخ ساعت نويسنده تبسم
|
ماههاست که بی تو زنده ام ماههاست که منتظرت نیستم ماههاست که خاطره شده ای ماههاست که صدایت را نشنیدم ماههاست که دلم گرفته ماههاست که فکر تنهاییم کابوس شبم شده ماههاست نخوابیدم.....یادت می اید تا خوابم نمیبرد نمی خوابیدی ماههاست غذایم را با اشتها نخوردم.... می دانم گفتن این حرفها فقط نمکی هست بر زخمهای سر باز روزگارم راستی جدایی هم مثل رسیدنمان بازی روزگار است؟ چثدر در این بازی زمین خورده ام.....اما یادم هست هیچوقت دستم را نگرفتی یادم هست مواظبم نبودی یادم هست مرهم به زخمهایم نگذاشتی یادم هست یادت رفتم یادم هست شبی که دلم گرفت و خواب حرم را دیدم یادم هست سرکوفت شنیدم یادم هست....یادم می ماند اما ای کاش یادم نمی ماند کاش حتی خوبیها هم باد با خودش می برد یادش بخیر دعاهای سر نماز یادش بخیر از خدا زوری خواستمت یادش بخیر سریع الاجابه خواندن و گنج العرش را یادش بخیر بچگی
یادش بخیر سادگی
یادش بخیر آرزوهایم
یادش بخیر.....................
+
تاريخ ساعت نويسنده تبسم
|
تو چه باشی چه نباشی من هستم
+
تاريخ ساعت نويسنده تبسم
|
وقتی سره یه دوراهی که می دونی هیچ راهیش قابل تحمل نیست گیر می افتی وقتی که مجبوری بری و نمی تونی سره جات میخکوب بشی وقتی باید میون بدتر و بدتر یه کدوم رو انتخاب کنی وقتی میون و زمین و آسمون معلقی وقتی بدبختی مثه بختک رو زندگیت افتاده وقتی................................ چیکار می کنی؟ آهای تو که داری با ترحم اینو می خونی تو رو به هرکی میپرستی نگو همه چیزو میسپاری به خدا که حالم به هم می خوره از این جمله به من خوبی نکن شاید برای هر دومون بد شه نشستم تو دل طوفان بذار اب از سرم رد شه
+
تاريخ ساعت نويسنده تبسم
|
تا حالا درست و حسابی بهش فکر نکردم به هر کی میگم یه نگاه عاقل اندر....بهم میندازه و میگه خوب فکراتو کردی میگن لباسه تنت میشه دشمنت میگن همه به یه دید دیگه نگات می کنن میگن باید از خیر خیلی چیزا بگذری میگن میری زیره ذره بین میگن باید چهار چشمی مواظبه اطرافت باشی میگن و میگن و میگن اما هیشکی نمیگه خدا بزرگه هیشکی نمیگه درست میشه هیشکی نمیگه می تونی از اول دوباره شروع کنی هیشکی نمیگه بهترین که نه اما عاقلانه ترین تصمیم و گرفتی هیشکی هیچ حرفی نمی زنه گیج و گنگ و مبهم و سر درگم مهم نیست که همه حرفها بوی هم بدهد مهم این است که من سر چند راهیم لعنت به تو که به اینجای جاده کشاندیم لعنت به تو مرد
+
تاريخ ساعت نويسنده تبسم
|
از مردهیچ نخواستم تنها خواستم تکیه گاهم شود اما ای کاش هر چه خواسته بودم جز این همه چیز را که در وجودم به هیچ رساندم تازه فهمیدم تنها شدم من در زیر یک سقف که مدام چکه می کرد و هر لحظه تکه ای از ان فرو میریخت شب را صبح کردم تنها به امید انکه ساعتی خورشید را به تماشا بنشینم اما اسمان همیشه ابری بود همه بودند و هیچ کس نبود یا شاید بهتر است بگویم همه بودند و آن که باید می بود نبود کم کم دیدن چهره ها ی آشنا جای خود را به خیره شدن به دیوار کوتاه حیاط داد و من هر روز تنهاتر می شدم و این یعنی همان مرگ تدریجی دیگر هیچ چیز حس خوبی نداشت حتی حرف زدن با خدا خدا را فراموش کردم یا فراموشم کرد نمی دانم تنها می دانم خدا نبود راستی غم نويس نيستم هميشه سرخ و کبود و غم گرفته است ، چه کنم !!!؟ كه اين همواره سرخ و يك دست است و ملتهب ، چون غروب پاييزي و آن چون قوس و قزح ، هزار رنگ ِ هزار رمز و راز با جذابيت و افسوني كه ديگر حنايش رنگي ندارد براي اين غروب دلگير دلتنگ ! برایم از خدایت صبر بخواه تنها همین
+
تاريخ ساعت نويسنده تبسم
|
باز بی خواب شده ام، دیشب تا خود صبح بیدار بودم و امروز تا دمدمای غروب بی حال.
دم غروب رفتم پیاده روی و خورشید رو تا غروب پاییدم و بعد که برگشتم، مثل مرده ها افتادم رو تخت و دو ساعتی خوابیدم و در نهایت از کابوس بیدار شدم. زندگی مثل بعضی کتابهاست که هزار بار بازشان می کنی تا این بار تا آخر ِ آخر بخوانی، اما ناتمام رهایش می کنی و چند وقت بعد که برمی گردی چیزی از ابتدای کتاب یادت نیست و باز از اول شروع می کنی و باز ناتمام رهایش می کنی و باز چند وقتی که می گذرد هوس می کنی که باز ... . آهای خوانده ی عزیز، لطفا انگشت سبابه ات را به سمت من عین لوله ی اسلحه نشانه نرو که: "ای وای فلانی بس است، تو اگر خواننده بودی همان دفعه ی اول می خواندی". تاب آوردن در این دنیا همین حالاش هم برای بعضیها، با اینکه ریسک نمی کنند و همون اول عنان زندگی رو می دن دست سرنوشت تا لوتی وار عین عنتر برقصونشون، کار دشواری است. البته قبول دارم سرنوشت چیز ِ مهلک و وحشتناکی است. قدرتش را طوری بر سر آدم می کوبد که باید ازش فرار کرد. سرنوشت رمانی نانوشته است که فصلهای مختلف آن قابل حدس. اما می خواهم آخر ماجرا را من بگویم نه سرنوشت، پس گهی شب می خوابم، گه صبح، اما غروب حیف است، دم دمای غروب همیشه بیدار...
+
تاريخ ساعت نويسنده تبسم
|
از خطو ط خسته ي کتاب از انضباط بيمار کلاس از حکم اجبار معلمش بيش از ان از رزو شب در فکر تو بودن بی حواس از عذاب عاشقانه ی پدر از ارزش نا پديده زن از نگاه خيره ی مردان از حک شدن اسم و نام و نشان از زمانه خسته ام صبورانه نگاهم کن ببين چه عاشقانه می سازم واژه های درد الود را هر چه حال از عاشقنه ترين عاشقانه ها خسته ام می خواهم از ثانيه ها ی ساعت ديوار هم تباه شوم ديوار همان امکان آرامش من و شلوغی خانه ی مان خانه ای که هرگز از صدای مرتفع پدرم خالی نيست خانه ای که هر قدر کارگرمان ان را مي شويد خاطرت کودکی من از ديوار رنگ ريخته ی ان پاک نميشود
+
تاريخ ساعت نويسنده تبسم
|
زندگی کردن
تلف بودن نطفه ای را پرورش دادن برای زندگی کردن... و این تکرار تکرار است و من... تکرار تکرارم...
+
تاريخ ساعت نويسنده تبسم
|
و اما
خطاب به تو که به خاطر بچگیات غرورم متـورم، کبود و خرد شد که ترجیح میدادم پای چشمم باشد تا غرورم.
ولی هنوز بعد اینهمه وقت از پس غرور شکستهام بر نیومدم...
حالم را اگر بپرسی: گفت: احوالت چطور است؟
+
تاريخ ساعت نويسنده تبسم
|
بیا و دوست من باش چه زیباست اگر دوست هم باشیم هر زنی گاه محتاج دست دوست است محتاج سخنی خوش محتاج خیمه ی گرمی که از کلمات ساخته شده است اما نیازمند طوفان بوسه ها نیست دوست من چرا به خواسته های کوچکم نمی اندیشی چرا به انچه زنان را خشنود می سازد نمی اندیشی دوست من باش دوست من باش بعضی وقت ها دلم می خواهد با تو روی سبزه ها راه بروم و با هم کتاب شعری بخوانیم من همچو زنی خوشبخت می شوم که تو را بشنوم ای مرد شرقی چرا فقط مجذوب چهره منی چرا فقط سرمه چشمانم را میبینی وعقلم را نمی بینی من هم چون زمین نیازمند رود گفتگویم چرا فقط به دستبند طلای من نگاه میکنی دوست من باش دوست من باش من نمی خواهم که با عشقی بزرگ عاشق من باشی نه من نمی خواهم که برایم قایق بخری وکاخ ها را هدیه ام کنی من نمی خواهم که باران عطرها را بر سرم ببارانی وکلیدهای ماه را به من ببخشی نه این چیز ها مرا خوشبخت نمی سازد خواسته ها و سرگرمی هایم کوچک اند دلم می خواهد ساعت ها با تو در زیر موسیقی باران راه بروم دلم می خواهد ساعت ها با تو در زیر موسیقی باران راه بروم دلم می خواهد وقتی اندوه در من ساکن میشود و دلتنگی به گریه ام می اندازد صدای تو را از توی تلفن بشنوم دوست من باش دوست من باش به شدت محتاج اغوش گرم ارامشم از قصه های عشق و اخبار عاشقانه خسته شده ام دل خسته ام از دوره ای که زن را مجسمه ای مرمرین می انگارد مرا که می بینی حرف بزن چرا مرد شرقی وقتی زنی را می بیند نصف حرفش را فراموش می کند چرا مرد شرقی زن را مثل یک تکه شیرینی وجوجه کبوتر می بیند چرا از درخت قامت زن سیب می چیند و به خواب میرود
+
تاريخ ساعت نويسنده تبسم
|
|
|